<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ویتامین ن</title>
<link>https://meroij27.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 19 Sep 2026 15:02:08 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>کارت طلایی</title>
<link>https://meroij27.blogfa.com/post/81</link>
<description>یه وقتایی خدا کارت طلاییشو میزاره رو میز میگه حالشو ببر</description>
<pubDate>Sat, 19 Sep 2026 15:02:08 +0330</pubDate>
<dc:creator>meroij27</dc:creator>
<guid>meroij27.blogfa.com/post/81</guid>
</item>
<item>
<title>غلط املایی</title>
<link>https://meroij27.blogfa.com/post/80</link>
<description>من اینطوریم که از یه نفر خوشم میاد یا باهاش اوکیم باهاش چت میکنم یهو توی چت غلط املایی داره در لحظه طرف از چشمم میوفته واقعا نمیدونم چرا؟؟ خب یه غلط املاییه دیگه! فکر میکردم فقط من اینطوریم تا اینکه دیدم عده ای هم مثل من گرفتار این بیماری هستن😂😑</description>
<pubDate>Sat, 19 Sep 2026 10:47:57 +0330</pubDate>
<dc:creator>meroij27</dc:creator>
<guid>meroij27.blogfa.com/post/80</guid>
</item>
<item>
<title>بیمارستان </title>
<link>https://meroij27.blogfa.com/post/79</link>
<description>بهم میگن وقتی میتونستی بری پرستاری چرا آزمایشگاه انتخاب کردی؟ چرا؟ یادمه یه بار توی آزمایشگاه نشسته بودیم توی بلندگو کد ۹۹ اعلام کردن مریض تو بخش کد خورده بود همه جای بیمارستان صداش بخش میشد حتی آزمایشگاه معمولا موقع کد بیمارستان به تب و تا می افته ولی تو آزمایشگاه بعضی ها سرشون آوردن بالا با آرامش بلندگو رو نگاه کردن باز به کارشون ادامه دادن بقیه حتی نگاهم نکردن فقط بعد چند دقیقه مسئول آزمایشگاه گفت چک کنید آزمایششو برارین کنار برای استراحت که اومدم بیرون</description>
<pubDate>Thu, 17 Sep 2026 12:47:35 +0330</pubDate>
<dc:creator>meroij27</dc:creator>
<guid>meroij27.blogfa.com/post/79</guid>
</item>
<item>
<title>آینده</title>
<link>https://meroij27.blogfa.com/post/78</link>
<description>این روزا فکر کردن به آینده باعث میشه الانم از دست بدم همه چیز سمت تباهی میره گاهی با خودم میگم اگر خدا یه وقتایی یه جرقه برام نمیفرستاد من حتی از تختم بلند نمیشدم اگر دانشگاه نبود حتی به خودم زحمت نمیدادم صبح زود بیدار بشم اگر درس نبود هیچ روزی دفتر باز نمیکردم واقعا خودخواسته دیگه کاری نمیکنم احساس میکنم مغزم داره پوسیده میشه</description>
<pubDate>Thu, 17 Sep 2026 09:54:56 +0330</pubDate>
<dc:creator>meroij27</dc:creator>
<guid>meroij27.blogfa.com/post/78</guid>
</item>
<item>
<title>غصه</title>
<link>https://meroij27.blogfa.com/post/77</link>
<description>نشستم توی غرفه تاریک غصه میخورم خدایا روزی برسون</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2026 14:30:40 +0330</pubDate>
<dc:creator>meroij27</dc:creator>
<guid>meroij27.blogfa.com/post/77</guid>
</item>
<item>
<title>کورنگی</title>
<link>https://meroij27.blogfa.com/post/76</link>
<description>داداشم اومده چوبخط صورتیشو جلوی صورتم گرفته میگه این بنفشه😐😂 رفتم یه وسیله بنفش اوردم نشونش دادم میگم این بنفش این چوب خط تو صورتیه باز امشب فالوده گرفتم روش اب البالو ریختیم بخوریم نشسته کاسه رو گذاشته جلوش میگه مامان این بنفشاشم میتونم بخورم؟؟ واای برم سرمو بکوبم به دیوار🤣🤣 چرا هر چی تو طیف صورتی و قرمز بنفش میبینه؟😐😂😂</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2026 19:39:27 +0330</pubDate>
<dc:creator>meroij27</dc:creator>
<guid>meroij27.blogfa.com/post/76</guid>
</item>
<item>
<title>شب بی انتها</title>
<link>https://meroij27.blogfa.com/post/75</link>
<description>بعد از همه ی اون احساسات نصفه و نیمه وقتی از توی یه ماشین غریبه بیرونو نگاه کردم که یه پارچه سفید روز عزیزم انداختن به امیرحسین گفتم مامانجون تموم کرد و اون فقط منو نگاه کرد توی راه بیمارستان بهم میگفتن دعا کن اصلا کی ما رو برد بیمارستان؟ توی بیمارستان مامانم حتی نمیتونست راه بره که گذاشتنش روی ویلچر چطوری منو ندیدن ولی من همه چیزو دیدم در حالی که همه میرفتن و میومدن دایی خودشو تو بغل مامانم انداخت و با گریه گفت بابا رفت و من فقط نگاه میکردم من گریه هم</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2026 21:40:12 +0330</pubDate>
<dc:creator>meroij27</dc:creator>
<guid>meroij27.blogfa.com/post/75</guid>
</item>
<item>
<title>کلاهبرداری یا چی؟!</title>
<link>https://meroij27.blogfa.com/post/74</link>
<description>چند وقت پیش یه نمایشگاه کوتاه رفتم در حد یه روز چند ساعت بودم دوتا میز اون طرف تر یه دختر بود اونم اکسسوری داشت ولی مدل اکسسوری هاش بامن فرق داشت معلوم بود که از این اکسسوری کیلویی هاس که همه چیز در هم بیشترشم گوشواره بود خلاصه که مشتری ها میومدن چیزی میپسندیدن این میگفت ببرین خیلی خوبه اینا ژوپینگ🤣 یه خانم گفت من حساسیت دارم ببرم ؟؟ گفت ببر ضد حساسیته خیالت راحت🥴🤌🤣 خب شاید بگی چرا میخندم ؟چرا ؟ چون قیمت گوشواره ۱۲۰ تومن بود😑 خب برند ژوپینگ ورشکسته</description>
<pubDate>Fri, 11 Sep 2026 13:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>meroij27</dc:creator>
<guid>meroij27.blogfa.com/post/74</guid>
</item>
<item>
<title>چی بگم</title>
<link>https://meroij27.blogfa.com/post/73</link>
<description>هر چقدر میگذره من هر کاری میکنم با هر کاری خودمو سرگرم میکنم احساس میکنم که داغ من کم نمیشه من همچنان ناراحتم همچنان غمگینم و به حدی تو خودم غرق شدم که از خودم بدم میاد از اینکه بلند نمیشم از اینکه ادامه نمیدم عمیقا ناراحتم</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2026 18:29:50 +0330</pubDate>
<dc:creator>meroij27</dc:creator>
<guid>meroij27.blogfa.com/post/73</guid>
</item>
<item>
<title>مهمونی</title>
<link>https://meroij27.blogfa.com/post/72</link>
<description>وسط یه مهمونی نشستم حوصله ام سر رفته اکثر مهمونی ها جدیدا زیادی حوصله سر بر شدن 👩‍🦯</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2026 18:40:01 +0330</pubDate>
<dc:creator>meroij27</dc:creator>
<guid>meroij27.blogfa.com/post/72</guid>
</item>
</channel>
</rss>
